کشف‌الاسرار فی اخبار بامدادی!

یک عدد مارکوپولو در �ال تردید برای انتخاب آنتالیا یا تایلند برای سفر بعدی!

یک عدد مارکوپولوی مردد برای انتخاب آنتالیا یا تایلند برای سفر بعدی!

طنز را دوست دارم، اما اصلآ جنبه‌ی طرف شوخی واقع شدنم خوب نیست و کلآ آدم بی‌جنبه‌ای هستم، می‌توانید امتحانم کنید!

بخشی از اعترافات یک ذهن خطرناک در وبلاگش!

آن وبلاگ نویس نسبتآ نامی، آن وکیل مدافع جمهوری اسلامی، آن مارکوپولوی وبلاگستان، آن صادر کننده‌ی انقلاب ایران، آن حسین درخشان هموژنیزه، آن صاحب کنن‌های مکانیزه، آن بنیان‌گذار وب دوی احمدی نژادی، شیخنا و مولانا، حاج آقا بامداد بامدادی، عکاس باشی وبلاگستان بود و غارتگر ساب دامین‌های وردپرس دات کام، نقل است که به اندازه‌ی موهای روی سینه‌اش در وردپرس وبلاگ درست کرده بود و به امان خدا رها، و چون حس بامزگی‌اش گل کرد به بلاگ‌اسپات یورش برد و جوک‌های خنکش را در آن‌جا منتشر می‌کرد.

در وبلاگش لینک‌های روزانه‌اش را به صورت پست جداگانه منتشر می‌کرد و تف و لعنت خوانندگان وبلاگش را به جان می‌خرید به قدری که گوگل وبلاگش را در گوگل‌ریدر به عنوان یک مارک آل از رید شونده‌ی بالقوه تشخیص داد.

همواره در حال سفرهای به شدت کاری در مسیر آنتالیا دوبی بود و سواحل تایلندش ترک نمی‌شد به قدری که او را ناصرخسروی هزاره‌ی سوم نامیدند با این تفاوت که هنوز به چهل‌سالگی نرسیده بود و در سفرهایش جوانی‌ها می‌کرد خیام‌وار!

و نقل است در میانسالی مالیخولیا گرفت از سفرهای بسیار و در کهن‌سالی مجنون شد و شیرین عقل و به ترجمه‌ی مطالب عجیب و غریب از این سو و آن سو روی آورد چون مطلب زیر که در سال‌های آخر عمر از ویکی‌پدیا ترجمه کرد:

شکنجه توسط آب جوش به دو صورت اعمال می‌شود، در حالت اول محکوم ابتدا ل‌خت گردیده، و به آرامی وارد ظرفی که محتوی آب جوشان است می‌گردد. در حالت دیگر ابتدا متهم را در ظرف آب سرد گذاشته و به تدریج آب داغ می‌شود تا به نقطه‌ی جوش برسد.

و چون از ماخولی‌بافیهایش توشه‌ی آخرت بربست و به سفر باقی رهسپار شد این دو بیتی را بر سنگ قبرش حک کردند:

تمام عمر خود را در سفر بی

ز ناصر هم بسی او خسروتر بی

هواپیمایی تایلند و اوکراین

همی گر او نبودش در به در بی

پی‌نوشت: این مطلب برای ویژه‌نامه‌ی مجله‌ی هفت سنگ نوشته شده بود که به دلیل آن‌چه بعد‌ها تند و تیز بودن و تجلیل نشدن از مقام بامدادی در بند بند آن عنوان شد هرگز منتشر نشد!

پادکست سوم، عاشقانه‌های موش خرما برای مزیدی!

موش خرما دوس جون مزیدی برای سالگرد آشناییش با دکتر مزیدی شعری گفته و پادکستی ساخته که فایلش‌و داده به من تا اون‌و تو وبلاگم منتشر کنم و این مسئله موضوع پادکست سوم بی‌ اجازه‌ی کوچیکترا نه را به خودش اختصاص داده!


لینک دانلود از فورشیر به حجم یک و هفت دهم مگابایت(+)

لینک دانلود مستقیم از سایت فایل دن به حجم یک و هفت دهم مگابایت(+)

قوانین سه گانه‌ی شخم در فرندفید!

در پی اظهار نظر یکی از مقام‌های بی صلاحیت فرندفید یعنی زهرا اچ بی مبنی بر قانون گذاری بر منع شخم زدن در فرندفید به اتفاق رییس شورای نگهبان آن مکان یعنی فواد صابونی جلسه‌ی فوری‌ای تشکیل شد و قوانین سه‌ گانه‌ی شخم در فرند فید به تصویب رسید که در فرندفید به صورت پراکنده و ناقص منتشر شد(به عنوان نمونه) اما بار دیگر به منظور تاکید بر اجرای این قوانین و جمع آوری کلیه‌ی قوانین در یک مکان این قوانین مقدس  در زیر می‌آید:

قانون اول شخم، قانون اینرسی یا لختی فید: یک فید تمایل ذاتی دارد  در جای خود ثابت بماند مگر این که با شخم یکی از اعضای فرندفید به صفحه‌ی اول فرستاده شود.

قانون دوم شخم، قانون شتاب لایک‌ شدن یک فید: سیگمای لایک‌های یک فید برابر است با حاصل‌ضرب تعداد شخم‌های یک فید در لاپلاس تعداد افراد حاضر در فرندفید در زمان موثر اجرای شخم.

صورت دیگر قانون دوم شخم: یک فید همواره تعداد لایکی را دریافت می‌کند که متناسب با تعداد شخم‌های آن فید در تعداد افراد حاضر در فرندفید در آن زمان حیاتی است.

تعریف زمان حیاتی: زمان حیاتی یا زمان موثر زمانی را گویند که فید شخم زده می‌شود.

قانون سوم شخم، قانون عمل و عکس‌العمل: هر شخمی را پادشخمی است هم اندازه و در خلاف جهت شخم اصلی!

تبصره: چنان چه فیدی با لایک شخم زده شده باشد با لایک پادشخم می‌گیرد و چنان چه با کامنت شخم زده شده باشد با کامنت، که این بیان‌گر هم‌اندازه بودن در تعریف فوق است.

بند: قانون‌گذاران در مورد معنای خلاف جهت بودن در تعریف فوق به نتیجه‌ی رضایت بخشی نرسیدند!

شصت و یک یا پنجاه و نه و نیم، مسئله اینست!

برای همه‌ی ما پیش میاد که با خوندن یک مطلب یا مقاله توی روزنامه یا مجله یا یه همچین کوفتی به خاطر اشتباه نویسنده‌ش دلمون می‌خواد خرخره‌ی اون‌و بجوییم اما دست ما کوتاه‌و خرما بر نخیل! اما احتمالآ بهترین جایی که می‌شه لذت این خرخره‌جویدن‌و چشید یک جایی مثل همین وبلاگه.

اما غرض از این صغری کبری چیدنا اینه که مطلب اخیر دکتر هوشنگ کاوسی توی مجله‌ی فیلم دقیقآ یه همچین حس خون آشامانه‌ای رو به من داده، این منتقد عزیز طی اقدامی موشکافانه در مورد جشنواره‌ی اخیر کن نوشته‌اند با توجه به سال آغاز جشنواره یعنی یعنی ۱۹۴۶ و تاریخ برگزاری آخرین دوره یعنی ۲۰۰۸ و اختلاف این دو عدد یعنی همانا ۶۲ و برگزار نشدن دو دوره‌ی این فستیوال، پس این دوره طبیعتآ دوره‌ی شصتم برگزاری این فستیوال بوده و مسئولین مراسم با اعلام عنوان شصت و یکمین فستیوال کن یک دوره داخل پاچه‌ی امت همیشه در صحنه‌ی سینمایی جهان نموده‌اند! اما مسئله‌ی مهم اینجاست که این دکتر عزیز از یک اصل ساده‌ی ریاضی غافل بوده‌اند که برای محاسبه‌ی تعداد دوره‌های برگزاری یک اتفاق تفاضل گرفتن از سال اول و آخر، اولین دوره‌ی برگزاری اون اتفاق‌و به فنا می‌ده و به عدد به دست اومده باید یک عدد یک ناقابل هم اضافه کرد.

پی‌نوشت: البته در مقاله‌ی مورد بحث به برگزاری نصف و نیمه‌ی یک دوره‌ی دیگر هم گیر سه پیچ داده شده که اساسآ به بحث ما مربوط نیست.

نفس کیت در آن خانه روان خواهد شد!

از آن جایی که میلاد، جدیدآ دی‌وی‌دی‌های سریال لاست را ابتیاع نموده و طی این مدت اخیر مخصوصآ سر پروژه‌ی پادکست آق فری و شرکا با روحیاتش بیش از پیش آشنا شده‌ام و به انگیزه‌های پلیدش از فیلم دیدن وقوف کامل پیدا کرده‌ام در زیر زبان حال میلاد در مورد دلیل علاقه‌ی وافرش به این سریال از زبان نوعی خودش بیان می‌شود:

خانه‌ام بار دگر لاست نشان خواهد شد

نفس کیت در این خانه روان خواهد شد

مانیتور پیر شد از دوری یک ماهه‌ی کیت

از بر و روی شانون باز جوان خواهد شد

این شانون بس که بلوند است به رغم مرگش

اسم او روی لبم باز بیان خواهد شد

اوشنیک باز به پرواز درآید اما

آن کلیر در نظرم یک خلبان خواهد شد

گر چه آن هیکل او یک کمکی ناصاف است

زشتی‌اش از نظرم زود نهان خواهد شد

کیت بی‌شرم عجب هیکل نازی دارد

جنیفر پیش تنش نعره زنان خواهد شد

کیت خائن برود شب به کنار ساویر

دل من باز برایش نگران خواهد شد

لاست عزیزست غنیمت شمریدش دیدن

به شما چون که نبینید زیان خواهد شد

میلاد از دیدن این فصل ولی سیر نشد

فصل پنجش چه زمان باز عیان خواهد شد؟

پادکست دوم ما را عشق است!

بعد ازاین که جو پادکست هوا کردن توی وبلاگستان دوباره راه افتاده منم وسوسه شدم یه پادکست دیگه منتشر کنم، این بار مثل پادکست قبلی نه لودگی درآوردم نه صدامو عوض کردم فقط ترانه‌ی عشق است شهیار قنبری‌و وبلاگیزه کردم و آهنگش‌و کش رفتم و دیگر هیچ!


لینک دانلود از فورشیرد(حجم 646 KB)

لینک نه چندان مستقیم دانلود از دن فابل به همون حجم

پی‌نوشت: اگه توی پخش از طریق پلیر وبلاگ، یا پلیر فورشیرد پادکست روی دور تند پخش شد چندان وقعی ننهید و فایل‌و دانلود کنید، به احتمال نه چندان قوی مشکل از اینترنت اکسپلورر هفته.

همه‌ی بیست و چهار ساعت آخر من!

آق فری اخیرآ من‌و به یکی از هزاران بازی وبلاگی در جریان وبلاگستان دعوت کرده که طرحش بی شباهت به سئوال یک قرن پیش روزنامه‌ی لانترانسیژان از برخی چهره‌های مشهور فرانسوی از جمله مارسل پروست-که توی کتاب چگونه پروست زندگی شما را دگرگون می‌کند نوشته‌ی آلن دوباتن چاپ شده-نیست. سئوال روزنامه این بوده اگه قرار باشه جهان کل یوم کن فیکون بشه شما لحظات آخر زندگیتون چی کار می‌کنین؟ و جالب‌ترین جواب‌و یک خانوم بازیگری به اسم برته بووی داده و بدون لو دادن واکنش خودش گفته: ((مردها با اطمینان از این‌که در چنان شرایطی اعمال‌شان عواقب دراز مدتی در بر نخواهد داشت، شرم و حیا را کنار خواهند گذاشت و هر آتشی که بتوانند می‌سوزانند.))

البته من با توجه به آگاهی کامل از بی‌عرضه‌گی خودم حتی اگه بی‌حیاگی سرنوشت محتوم تمام مردان کره‌ی زمین در اون روز باشه، انجام هر گونه عمل انتحاری در چنین شرایطی‌ رو تکذیب می‌کنم. اما با قاطعیت می‌تونم بگم کمی تا قسمتی مثل دزموند سریال لاست لذت دیدن دوباره‌ی پالپ فیکشن‌‌و برای یه همچین روزی کنار گذاشتم البته اگه پیش از اون بوی اوما تورمن اینها چنان مستم نکنه که دامنم از دست بره.

پی‌نوشت: متن داخل گیومه تمامآ از کتاب پروست چگونه زندگی شما را دگرگون می‌کند ترجمه‌ی گلی امامی نقل شده.

گزارش به شدت متواضعانه‌ی یک فاتحی از جشن بلاگفا!

این روزها همه یک فاتحی را می‌شناسند دوست وبلاگ نویسی که گزارشی از حضور خود در مراسم جشن بلاگفا نوشته بود اما به دلیل فروتنی بیش از حدش تصمیم به عدم انتشار آن در وبلاگش گرفت اما با اصرار من این مطلب در اینجا منتشر می‌شود.

پیش مقدمه: شخصآ با توجه به پرمحتوا و عالی بودن تمام مطالب وبلاگم هیچ گاه به خود اجازه نداده‌ام که وبلاگم را مکانی برای انتشار روزنوشت و مطالب شخصی بکنم اما با توجه به حجم میلیونی و پرشور ایمیل‌ها، نامه‌ها، اس‌ام‌اس‌ها و حتی مراجعه‌ی حضوری عشاق وبلاگم بر خود واجب دانستم به منظور تنویر افکار عمومی بیدار طیف وسیع خوانندگان وبلاگم به عنوان جدیدترین پدرخوانده‌ی وبلاگستان نکاتی چند در مورد جشن اخیر بلاگفا گوشزد کنم.

مقدمه: با توجه به برتری وبلاگ یک فاتحی به اذعان کارشناسان امر چنان‌چه تاکنون خوراک وبلاگم را به فیدریدرتان اضافه نکرده‌اید هر چه سریعتر این لطف را درحق خود انجام دهید و بیش از این بی‌سواد نمانید.

پسا مقدمه: دقیقآ یک ساعت پیش از عزیمت به سمت محل برگزاری جشن با مشاهده‌ی کاهش دو درصدی بازدیدکنندگان وبلاگ طی یک ساعت یعنی معادل ۲۲۰۰ نفر تصمیم گرفتم به مراسم نروم اما با دیدن برتری مطلق وبلاگم در آمار جدید دیدیش باز هم تصمیمم را عوض کردم و به سوی مراسم جشن بلاگفا رهسپار شدم.

پیش متن: دم در ورودی سالن آقایی مانع از ورود من به مراسم شد برایم جای تعجب فراوان داشت که چه طور این ابله مرا نمی‌شناسد و باز هم علی‌رغم معرفی خودم به من گفت: جا نداریم سالن پر شده برو سال دیگه بیا. اما سرانجام با تلاشهای بی‌شائبه‌ی من و با مساعدت یکی از مسئولین خانوم مراسم که انصافآ خیلی ایکبیری بود جایی در آبدارخانه‌ی سالن برایم جور شد و من فقط به عشق هواداران وبلاگم که از اقصی نقاط کشور و چه بسا جهان فقط به عشق دیدار با نویسنده‌ی بهترین وبلاگ نظرسنجی بلاگفا به آن‌جا آمده بودند این خفت را قبول کردم و به سمت آبدارخانه رفتم.

متن اصلی: مراسم آغاز می‌شود، اسکرین شاتی از وبلاگ‌های برتر پخش می‌شود اما مسئول پذیرایی مراسم مرا با آبدارچی اشتباه می‌گیرد و از من می‌خواهد برای حضار چای ببرم تا بیایم او را شیرفهم کنم این بخش مراسم تمام شده و چیزی از آن نمی‌بینم بعدآ می‌فهمم دو تا وبلاگ بلاگفایی و پرشین‌بلاگی هم در این معرفی بوده‌اند نمی‌دانم چه طور جرئت کرده‌اند این وبلاگ‌های مبتذل که در نظرسنجی زیردست من بوده‌اند و من حتی اسمشان به گوشم نخورده است را کنار وبلاگ من قرار دهند هر چند چیزی هم از وبلاگ من پخش نشده به گمانم ایراد فنی یا چنین چیزی در کار بوده.

با لباس مبدل آبدارچی وارد سالن می‌شوم همه جا صحبت از وبلاگ یک فاتحی است. دسته دسته جوانانی را می‌بینم که بر سر رفتن من روی سن شرط‌های کلانی بسته‌اند واقعآ از داشتن چنین خوانندگان فهیمی از خودم متشکر می‌شوم. چند نفری از آن‌ها ادعا می‌کنند مرا از نزدیک دیده‌اند و حتی از من امضا گرفته‌اند توی ذوقشان نمی‌زنم و به آبدارخانه برمی‌گردم.

با خود علیرضا شیرازی تلفنی اوکی کرده‌ام قرار است از من تقدیر شود این کوچکترین کاری است که جامعه‌ی وبلاگستان در حق مایه‌ی سربلندیشان می‌توانند انجام دهند. اما زمان اعلام برگزیدگان اسمی از من برده نمی‌شود بهت زده شده‌ام از توطئه‌ی شومی آگاه می‌شوم. بله کلیه‌ی این هزینه‌ها و مراسم برای خراب کردن من و وبلاگم بوده است. ولی مگر یگانه فاتح قله‌های وبلاگستان به این راحتی‌ها به پایین کشیده می‌شود؟ به سرعت با همان لباس مبدل جوری که کسی مرا نشناسند از مراسم خارج می‌شوم.

شک می‌کنم!

شک می‌کنم به پستی که کامنت‌هایش سه رقمی باشد.

پی‌نوشت: مخصوصآ اگه بلاگفایی باشه!

آینده‌ی وبلاگی دُن علیرضا مجیدی به روایت تصویر!

alireza majidi

alireza2

alireza4

alireza6